تبليغاتX
بانوی عشق
بانوی عشق


یکماه گذشت ....


هنوزم باورم نمیشه ، امشب فقط گریستم از ساعتهاست می گریم نازنینم ، از خدا به خدا گله کردم ، هر چند جوابی نشنیدم اما بازم شکرش باقی است  که غیبت نکردم  و  گله ها را برای خودش با صدای بلند داد زدم و گفتم راستش اصلا به این فکر نکردم شاید برنجد از من ، خوب حالا او هم می تواند بیاید و گله کند از من که تو هم اینچنین کردی و آنچنان . 


می گویید بد کرده ام ؟ هر چند بد ، زشت یا زیبا من انجام داده ام و او هم باید می شنید بغضی که سی روز است در گلو دارم ،داشتم خفه می شدم فریاد زدم و زدم و های های گریستم تا بداند چقدر شاکی ام از این پیشانی نوشتم ، شاید نگهی بر من کند .


خدایا ببخش مرا که فریاد زدم  ببخش مرا شرمنده ام گفتم شاید فراموش کرده ای مرا ...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:38 توسط fanoos| |


29 روز گذشت ....






دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد ، دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند ، دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد ، دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند ، دلم برای کسی تنگ است ، دلم برای تو تنگ است .



چه بی صدا رفتی ، من ماندم و این دل بی قرار ، فقط کاش جوابی داشتی !



نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:28 توسط fanoos| |

  در کدامین وادیه ایستاده ام ، به تماشا نشسته ام دور دستهای ناپیدا را ، گاه صخره های سنگی ، گاه ظلمت این کویر ، گاه این آسمان قرمز و نارنجی ، کسی نیست من تنها بر روی تپه ای شنی نرم و آرام نشسته ام ، به کجا می نگرم به آن گرمای سوزان یا به قلب گر گرفته ام ، به چه می اندیشم ؟ به او که خلق کرد و رهایم کرد ، یا منی که آزاد شده ام تا بنشینم و بنگرم . افکارم در این بادیه نیز به روی تو باز ست دوباره دلم تشنه توست ، تشنه نگاه تو ، کلام تو ، هر آنچه زتوست . 


 سخت خسته از این همه حسرت ، من کجایم ؟ من کجای دنیا ؟ در این صحرای بی آب و علف دنیا خیمه گه خستگی هایم کحاست ؟ قبیله من کجاست ؟ گدشته من کیست ؟ من کجای زمانم ؟ به که عبادت می کنم ؟ می دانم قنوت و قناتم از برای دلم نیست از برای نیازست و سردرگریبانم با روزهایم ، روزهای سوزانی است بر من و بر دل آتش گرفته و روح آزرده از پس پرده روزهای وحشت زده و من مانده ام یک دنیا حسرت بار پر از آرزوهای بر باد رفته ...


ای خالق برگ و سایه و باغ و گل و پروانه و آسمان آبی ، آهای خدا با توام با خود تو !  خدای شاپرکها ، خدای شکوفه ها ، خدای مهر و آیین ، خدای روزهای سخت و غم ، خدایی که در شادیها فراموشی ، آری خدا با توام من معترضم به این عدالتت ، من شاکی ام ، من چرا زن شده ام ؟ من چرا بی اراده خودم آمده ام ؟ خدای چرا من باید مادر باشم  و لطیف ؟ چرا من زیبا آفریدی ؟ چرا مرا زیبا آفریدی ولی نه آنچنان زیبا که دیگران ؟ خدایا چرا من باید لطیف و باشم و مادر ولی او باید تنومند و زروگو و پدر ؟ خدایا چرا من باید تو غربت غریب باشم و دیگری با تمام غربتش آشنا  ؟ خدایا چرا من باید منتظر باشم و او آزاد و رها ؟ خدایا چرا من باید پاک باشم و او باید مملو از هر چی گناه ؟ چرا گناه و جرم او گناه نیست ولی حتی دانستن معیار دوست داشتن گناه ؟ خدایا چرا تو این همه ظالمی ؟ خدایا چرا تو هم مانند بندگانت در آفرینش هم تبعیض قائل شدی ؟ خدایا چرا من نباید سنگ باشم و او باید باشد ؟ چرا من باید این همه عاشق باشم و  او خالی از مهر ؟


خدایا فلسفه نباف لطفا ! من فلسفه نمی دانم . ای خالق تمام همه این تبعیض ها من پاسخ می خواهم داری پاسخی ؟


خدایا اگر می دانی دریغ نکن و راستی اگر می شنوی مرا ، مرا آنچه می خواهی و می دانی  ده و ولی غم نده ، تبعیض رو متوقف کن و به من روی خوش نشان بده ای خالق من که من به خود خودت قسم بی اراده آمده ام باور کن این تنهاترین راستی است که دروغ پنداشته اند از آغاز .




نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:36 توسط fanoos| |


چرا گرفته دلت! مثل آنکه تنهایی ... چقدر هم تنها 



                          فکر کنم دچار رگ پنهان رنگها هستی و 



                                                     دچار یعنی ................... عاشق



 پ .ن . دارم به این نتیجه می رسم که تنها بودن بهترین راه شاد بودن است . رها بودن از همه بندهای دنیایی . به خودم باید بیندیشم کاش می توانستم . امروز طی یکسال و اندی اخیر مطالب زیادی به فارسی و انگلیسی در مورد تقویم مایا و پیش بینی سال 2012 و نابودی بشر خواندم . این دفعه این ذهنم رسید د رو آوردن بشر به پوچی شاید یکی از دلایل اوج گرفتن این تئوری باشد که بدین وسیله بشر رو به حقیقت لایتناهی پی ببرد و گاهی به خالق خویش بیش از پیش بنگرد . کاش به جای اینکه هر روز داد بزنم عاشق یک موجود زمینی ام می توانستم فریاد بزنم خدایا من عاشقم آن هم عاشق تو . 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:12 توسط fanoos| |



 نمی دانم هر روزش روز بدتری برایم شده ، 18 روز گذشته اما دیوانه وار دیوانه شده ام ، انگار فقط اوست که همه جا هست و نیست . نمی دانم یکی می گفت چون به تو نیاز دارم گریه می کنم ، اما کاش می دانستند نیاز عاطفی که او دم از آن می زند برایم قابل توجیه نیست . فقط و فقط می دانم که دوست دارم . 


فقط کاش می دانستند و دوست داشتنم را به یاد سخره نمی گرفتند که هیچ زیباتر از دوست داشتن نیست ، کاش می دانستم تمام کلماتت در ذهنم هر لحظه طنین اندازند . دیگر نه هوای نوشتنی است از انچه در ذهنم می گذرد ، نه توان سکون دارم . به فریادم رس ای فریاد رس 



پ. ن. خیلی سخته روزا و شبات بشه کسی که نمی دونی واقعا هیچ نمی دونی 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:38 توسط fanoos| |

    خیلی سخته نتونی از غصه هات بگی ، خیلی سخته نتونی بغض بشکنی ، خیلی سخته بدونی دیگه با تو نیست ، خیلی سخته خیلی .



خیلی سخته روزا و شبات بشه کسی که نمی دونی .....



واقعا نمی دونم .


شب و روزم اگه بی تو اگه تلخ اگه بی بو 

اگه سرد و اگه خسته پر دبوار و درخته 

من به تنهایی وفادار به نگاه تو گرفتار 

تو سکوتم فکر دیدار پل زدن اون ور دیوار

پشت این حصار سنگی خاطرات خوب و رنگی 

تو با من بد کاری کردی دل من دچار تنگی 

مه سرده پشت شیشه یا غبار از تو همیشه 

آخرش می بینم اون درخته و توی بیشه 


پ. ن . دقیقا 14 روز و 23:48 دقیقه گذشته . راستی سراینده این ابیات آقای علی پاشایی می باشد .


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:14 توسط fanoos| |




اول به سراغ يهودي‌ها رفتند 

من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم . 

پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند 

من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم . 
 

آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند 

من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم 

سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد 

كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم . 

سرانجام به سراغ من آمدند 

هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي كند.


برتولت برشت


پ .ن . دقیقا 12 روز و 12 ساعت  . چه  دقیق شده ام ! 


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:37 توسط fanoos| |


فردا چگونه خواهد بود  نمی دانم ؟ در حیرتم از این روزهای حیران تر از نگاه محبوس من به پنجره کوچک رو به فردا .


نه ذهنم یاری می کند و نه دلم هوای رفتن دارد . محبوس در لحظه آن و فردایی که تماما ترس است و وحشت از آنکه شاید شب تر از دیروزها .


سخت است ندانی و سخت تر از آن انسان باشی و محصور در حصار زمان و مکان .تن به تقدیر دادن سهل ترین کار ممکن است در این زمانه ، پس من کی ام در سرنوشتم کجای آنم ؟ سوالی است که این روزها تماما ذهنم بدان مشغول است ، ذهنم یارای شک هایم نیست . کاش پاسخی بود بر این بیشمار تردیدهای درونی ام ، حتی به خودم مشکوکم ، به قول شکسپیر من کی ام ؟


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:40 توسط fanoos| |



 شش روز گذشت . روز شمار تاریخ زندگی من همیشه بر همین منوال بوده ، اگر بشمارم روزهای سرد و سوت و کورش بیش از شادیهاست . اما می خواهم روزها را جوری دیگری ورق بزنم ، گذشته را گاهی چشم ببندم آنچه دیگر نمی خواهم باشند . 


مهم اینست که بازیچه نباشم و روزهایم مال خودم باشد . حال شاد و غمگین بودنش هم مال خودم ، دیگری نباشد که ندانم خودم مقصرم یا دیگری . روز شمار تاریخ روزهایم را گونه ای دیگر خواهم ورق زد . 


نمی دانم روزشماری از آنگونه یا اینگونه نو خواهم داشت ولی تلاش می کنم روزهایم آنگونه باشد که روزی پشیمان و توبه کار نباشم و برای خودم زندگی کرده باشم . ولی قول نمی دهم چون به خودم هنوز اطمینان ندارم که ثابت قدم باشم . 


پ .ن . راستی فردا تولد هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت امام رضا (ع) مبارک . این روزها عجیب دلم هوای ایران رو کرده ، کاش می شد کاش ، دو ساله که دورم از همه چی ، هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دلم هوای ایران رو کنه . خیلی سخته تو غربت باشی و غربت هم حسابی خودش لوس کنه و نخواد این حس نامرد ازت جدا بشه ، خیلی سخته خیلی .


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:59 توسط fanoos| |


هنوز بی خبرم . می گن بی خبری خوش خبریه . فقط می گم خدا کنه . 

 به قول خودت اینم از بده روزگاره .

چشم به راهم هنوزم ....

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:38 توسط fanoos| |